بارون

یادم میاد که چشمات چه آتشی به پا کرد
اون روز که زیر بارون نگاهمو صدا کرد
اما یه روز غمگین دلت رو کندی بُردی
رفتی یه جای دیگه به دیگری سپردی
داره بارون می باره ، دلم چه بی قراره
هوات می خواد دوباره ، اشکمو در بیاره
صدای پای بارون که می پیچه تو ناودون
منو رها می کنه به اون گذشته هامون
بارون می باره امشب ، بارون می باره امشب
یاد گذشته هامو برام میاره امشب
لانه عشق

مگر در سر هر درخت شهر
می توان لانه ای از عشق ساخت؟!
که صدایی در جویبارهای شهر
از آب روان بر می خاست:
هر کسی تنها معادله خود را حل می کند
وما باید مشقهایمان را در لوحه های فراموشی شهر بنویسیم
از همان اول الفبای محبت بلوغ شعرهایمان
همه رنگ تنهایی گرفت.

امشب از اون شباست که من دوباره دیونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم
امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخه بهت هرچی بگم
من به زمین و آسمون
دست رفاقت نمی دم
دست رفاقت نمی دم
روز میلاد من
برای روز میلاد تن من ، نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسمِ عادت دیرینه حتی ، برایم جام سر مستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو ، به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو بامن که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان ، تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین ، بشه بی تو غم فرسودن من
نمی خوام از گلهای سرخ و آبی ، برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثارِ محبت ، به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستای تنها بگیره حُرم گرما بر سر من
بذار با تو بسوزه جسم خسته ام ، ببینی آتش و خاکسترمن
تو ای تنها نیاز زنده موندن بکش دست نوازش بر سر ِ من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان ، تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین ، بشه بی تو غم فرسودن من
ای نهایت رسیدن

ای تو بهانه واسه موندن ، ای نهایت رسیدن
ای تو خود ِ لحظه بودن ، تو طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی ، همه پاکی ، تو کلام آخر من
ای تو پُر از وسوسه عشق ، تو شدی تمامی زندگی من
دنبال تو می گردم

دو تا چشمام همه جا دنبال تو می گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر کرده
شب و روز در پی تو ، من همه جا رو گشتم
یه کی گفت غصه نخور اون داره بر می گرده
زندگی با عشق تو ، رنگ دیگه داشت برام
رفتی و بدون تو ، تلخ شده روز و شبام
دل من با هیچ کسی ، نمی تونست خو بگیره
شب و روز مُنتظرم ، چشم براهت مونده نگام
می خوام با تو باشم

تو دیونه رفتی یه شب بی نشونه
تو خواستی که قلبم پریشون بمونه
واست گریه ی من دیگه بی امونه
دل از درد عشقت یه دریای خونه
می خوام با تو باشم ، هنوز عاشقونه
ولی نازنینم ، چگونه ؟ چگونه ؟
من از سبزِ سبزم ولی خسته ِ خسته
من از شهر عشقم ولی دل شکسته
می گفتم یه ابری ، یه همرنگ بارون
یه بارونه رحمت واسه سبززارون
می خوام با تو باشم ، هنوز عاشقونه
ولی نازنینم ، چگونه ؟ چگونه ؟

